![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای دوستداران و طرفداران جناب پور سرخ ثبت شده. |
|
بسم الله الرحمن الرحیم
غرق گناهيم ولي پاک سرشتيم ** * حسرت زده يک وجب از خاک بهشتيم
سلام البته بعد از قرني!!!!!!!!!!!!!!!!!
ميدونم رفتم اونم بدون خداحافظي . اما حالا با دست پر اومدم . ماه رمضونو پشت سر
گذاشتيمو اميد وارم از سريال شکرانه لذت برده باشيد. عبادات تون هم قبول
اين رو تقديم همه ي طرفداراي شکرانه مي کنم :
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار دربادیه سرگشته شما در چه هوایید
گرصورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید با این همه آن رنج شما گنج شما باد
یک بار از این خانه بر این بام برآیید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
«ساعت شني» درباره خانم دكتري (با بازي رويا نونهالي) است كه متخصص زنان و زايمان است اما خود بچهدار نميشود. او تصميم ميگيرد يك رحم واسط (اجارهاي) پيدا كند و از طريق آن رحم بچهدار شود. به گفتهي بهرام بهراميان، در «ساعت شني» معضلات اجتماعي زنان در جامعه مطرح ميشود و اين سريال بيشتر قصد دارد عواقب فقر فرهنگي هنري و اقتصادي زنان و دختران حال حاضر را به تصوير بكشد. در ادامه داستان «ساعت شني» كه در اختيار ايسنا قرار گرفته آمده است: بعد از اين كه زني تقبل ميكند، حامل قرار گيرد، عاشق بچه ميشود؛ عدم هماهنگي اخلاقي لازم، باعث تضاد و نهايتا فرار فرد از خانه دكتر ميشود.زن مذبور كه جا و مكاني ندارد مجبور به خيابان خوابي ميشود از افراد متفاوت جامعه با اخلاق رفتار و منشهاي متفاوت فكري گذر ميكند. به گزارش ايسنا، «ساعت شني» با پرداختن به مسائل اجتماعي و روزانه جامعه، دومين ساخته بهراميان پس از سريال «مشق عشق» محسوب ميشود. اين سريال ابتدا قرار بود توسط رسول صدر عاملي ساخته شود اما با انصراف وي كارگرداني به بهراميان سپرده شد. تصوير برداري «ساعت شني» از سال گذشته آغاز شد و عليرضا برازش (مديرشبكه اول) مرداد ماه سال 85 در گفتو گويي با ايسنا اعلام كرده بود كه 50 درصد از تصويربرداري اين سريال تمام شده است. اين سريال همچنين فرودين ماه سال 86 آخرين مراحل تدوين را پشت سر ميگذارد و حتي گفته ميشد كه قرار است ارديبهشت ماه 86 به روي آنتن برود اما «ساعت شني» تا آبان ماه امسال به تاخير افتاد تا شاهد پخش اين سريال در اوايل آبان ماه 86 باشيم.
وچند عکس از ساعت شنی
چند عکس از تجلیل ضرغامی از اغما و میوه ممنوعه
در آخر از فرزانه ی عزیزم بخاطر کمکی شایانی که در آپ کردن به من کرد سپاس گذاری می کنم دوشنبه اولین قسمت ساعت شنیو میده!!!! به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقی ست..... بای بای |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:15 توسط عسل |
|
|
به نام تک نوازنده ي گيتار عشق
سلام دوستاي خوبم حالتون چطوره؟ من که خوبم فقط... اميد وارم شما هم خوب باشيد امروزم با يه سبد مطلب و عکس اومدم اميد وارم خوشتون بياد از بقيه دوستان هم بخاطر آپ هاي زيباشون تشکر مي کنم علي الخصوص مرواريد و فرزانه و آرزوي عزيزم. راستي عيد مبعث رو هم به همتون پيشاپيش تبريک مي گم . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:57 توسط عسل |
|
|
سلام بچه ها . حالتون خوبه؟؟؟؟!!!!!!!!!! چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که خوبم . راستی از همتون بخاطر وب های قشنگتون تشکر می کنم . خصوصا مروارید جون
از آرزو جونم تشکر می کنم . بابت عکسای قشنگی که از
سریال وفا و صاحبدلان می ذاره. بچه های دیگه هم همینطور. راستی توی هفته ای که گذشت رفته بودیم مسافرت.عصر یکشنبه راه افتادیم .من و مامانم و بابام و
خالم اینا.با هم رفتیم به شمال غربی کشور . استان گیلان . شهر رشت . مامان بزرگ و بابا بزرگم با یکی از خاله هام اونجا زندگی می کنن.خاله عاطفه. خاله عاطفه ی من هم پوریا رو خیلی دوست داره . صحبت کردن بودم . یا خواب. بخاطر همین هم واقعا نفهمیدم چه جوری رسیدیم . 2 نصفه شب مامانم بیدارم کرد و گفت رسیدیم . با دیدن خاله ام خواب از سرم پرید. خیلی خوشحال شدم . دیده بودمش 6 ماه پیش بود که اومده بود تهرون. خوش بش ما تا ساعت 4 صبح ادامه داشت . فرداییش ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدم ... خلاصه ، روز بعد از خاله ام خواستم بریم سینماهای رشتو ببینیم . خاله منم که از خدا خواسته!!!از مامانم اجازه گرفتم با خاله رفتیم هم خیابونای رشتو ، هم سینما هاشو ببینیم . من که خیلی دوست داشتم سینمای نمایش دهنده ی روز سوم رو ببینم . تازه فهمیدم ترافیک رشت و بخصوص گلسار دست کمی از ترافیک تهرون نداره.بالاخره رسیدیم...رشت 4 تا سینما بیشتر نداره . از تاکسی که پیاده شدیم اکران سینما سپیدرود رو از دور دیدم . (سینمای نمایش دهنده ی روز سوم).رفتیم جلوتر بغلش سینما آسیا بود .پارک وی هم روی اکرانش بود .سینما انقلابم که به سلامتی پلمپ بود !!!!!!! روی پارچه سر در سینما زده بودن به علت عدم رعایت تماشاچیان حین ِ نمایش نقاب ، سینما تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد . توی سبزه میدوونم سینما 22 بهمن بود . اونم فیلم صحنه ی جرم .نمی دونید چه حالی شدم اکران مجتمع سپیدرود رو دیدم . با خالم رفتیم که فیلمو ببینیم . دل توی دلم نبود با اینکه قبلا دو بار دیده بودم . اولین بار عصر جدید . دومین بار شاهد . سومین بارم که رشت سینما سپیدرود . خداییش خیلی خوش گذشت .
جای همتونو اونجا خالی کردم . القصّه ... صبح چهارشنبه مورخ 10/5/86 برگشتیم تهرون... حالا هم برید به ادامه ی مطلب ........ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:20 توسط عسل |
|
|
برای دیدن عکس ها به ادامه ی مطلب برید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:9 توسط عسل |
|
|
سلام . امروز با دست پر اومدم
اولا اینکه قسمت اول مصاحبه ی پوریا با احمد نجفی در صندلی داغو براتون گذاشتم . دوما چند تا عکس از صاحبدلان . امید وارم لذت ببرید . برید به ادامه ی مطلب)نظر هم فراموش نشه( ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 16:0 توسط عسل |
|
|
سلام .خوبيد؟؟؟؟؟؟؟
من که خيلي خوبم چون ديروز براي دومين بار روز سوم رو ديدم. دفعه ي اول با دوستام . دفعه ي دوم با مامانم.جاتون خيلي خالي بود... تمام مدت دستاي مامانم رو محکم توي دستام گرفته بودم و فشار مي دادم که آخر سر، صداي مامانم در اومد( از هيجان اين کارو کردم.)ولي اون روز يعني 13 تير که با دوستام رفته بودم بيشتر حال داد!!!!يادمه اون سکانسي که فواد رفته بود خواستگاري سميره ، کلي با هم خنده شيکونديم.اون سکانسي هم که رضا خواهرشو دفن مي کرد يا اون سکانسي که بچه ي کوچولو موچولو ي مالک شهيد شد باهم گريه ترکونديم!!!از سينما هم که بيرون اومديم تا يه مسيري با هم بوديم .توي اين فاصله کلي با هم ديالوگاي روز سومو گفتيم . ازش تعريف کرديم . از رضا گفتيم . از سميره گفتيم . از فواد گفتيم ... خلاصه جاتون خيلي خالي بود منم براتون ديالوگاي به ياد موندني روز سومو به علاوه ي يه سري مطالب ديگه که اميدوارم خوشتون بياد توي ادامه ي مطلب گذاشتم . حالا هم بريد به ادامه ي مطلب و بعد از بازديد خواهشا کامنت هم بذاريد . خوشحالم مي کنيد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:46 توسط عسل |
|
|
سلام خوبین . من که خوبم...
قبل از هر چیز از مروارید و ساحل و مینو ی عزیزم بخاطر کامنتا تشکر می کنم. در ضمن اگه آمار بازدید و کامنت اینطور باشه من این وبلاگو علی رغم میلم حذف می کنم شما باید همکاری کنید توی پست بعدی سعی میکنم مطالب بهتر و بیشتری بذارم. هرکی نحوه ی گذاشتن عکسو بلده بهم بگه (عکسای خوبی دارم) دفعه ی بعد با دیالوگ ها و مطالب و شعر و جمله های قشنگ و ایشالا عکس در خدمتتونم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:58 توسط عسل |
|
|
چه زود گذشت رمضون قشنگ ۸۵ چه قدر توی مدرسه با هم دیالوگای صاحبدلانو می گفتیم. هی واسه هم صحنه های قشنگشو تعریف می کردیم و لذت می بردیم . چه قدر مجله های موثق و زرد می خوندیم و غش و ضعف می رفتیم. خیلی دوران قشنگی بود اما... خدا رو شکر امسالم شاهد بازی قشنگ پوریا در سریال ماه رمضان (وراء)از شبکه ۵ خواهیم بود . منتها یه خبر نسبتا بد نمی دونم هفته نامه ی تلاشو خوین یا نه اگه خونده باشین حتما می دونین که پوریا بعد از آخرین مجموعه ی تلویزیونی اش تصمیم داره ۳-۴ سال با تلویزیون خداحافظی کنه نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد از اونجایی که هفته نامه ی تلاش یه هفته نامه ی موثق هست پس این خبر صحت داره.البته حتما آقای پور سرخ سلاح دیدند که اینطوری برای خودشون و طرفداراشون بهتره . ولی خوب به هر صورت ما دلمون تنگ می شه دیگه. من توی این پستم هم براتون مطالبی گذاشتم . همینطور دیالوگ های ماندگار صاحبدلانو . دادن نظر الزامیه ( توصیه و خواهش جدی) امروزم با ديالوگ هاي ماندگار اومدم از مجموعه ي صاحبدلان:
رامين اعتراف مي کند:
خورده دير شده.
سرم.
بي خوابم.
بود رامين. من يه گندي زدم ...در مورد دينا. کمکم کن رامين.
شاهين)...کجا قايمش کردي؟
اس؟...آره؟(و آروم ميگه):آشغال....(مي رود) کردي؟شاهين؟(و يک کشيده مي خوابونه تو گوش شاهين)
باغ)...دينا.....دينا....دينا ....
مي کندو وحشت زده مي گويد):رامين....(با فرياد)مي خواستم بلا سر بابا بيارم. با تو کاري نداشتم.
بکرت...درو ببند.
گه. ولي بقيه حرفا رو چه گفته ي محمود چه شاهين ، مطمئنم):مي گم يه کار توپ باهم راه بندازيم
خرج خودش و بچه هاش کردم ...
باشا.تو گورت کجا بود که کفنت باشه.تو چي داشتي که خرج منو رامينو آبجيم کني ها؟...
بهت بگم ، اول بهت مي گم.من نيستم مگر اينکه يه مايه تيله اي بزاري وسط.
جون دست دينا رو مي گيره مي بره محضر سند مغازه رو به نامش مي کنه.به قول اون رفيق جنوبيت امير عزيزي............
رمضون بياد،جيرجيرکِ آفتابه تو حوض . توي راه يه چيزيو شاخ مي کنيم بابائه رو مجاب کنه يه بيزينکس مبصوتي راه ميندازيم.بفرما.بفرما... سه ساعته داره دنبالت مي گرده.
سريع اومد با رامين رفت پاساژ.
اين به بعد من نميام پاساژ . خودت تنهايي مي ري.
چي نميام پاساژ.
مقدار آزاد تر بزاره برم دنبال کاراي شرکت خودم.
بابا توافق مي کنين حماليه مال من باشه.
پاساژ کش نرفتم که جواب حمالياي تو رو بدم. نميشه که من هميشه خجالت خرابکاري هاي تو رو بکشم.
شي. تو مغازه هاي گل پاساژو مفتبري کردي . من چي؟ بوسد)قربونت برم . مي خواستي درصدتو پيش پيش نگيري ماشين کني بندازي زير پات.
اون منم که زود تر زار و زندگي راه مي ندازم و زن مي گيرم.
تمرين جيم زدن و فرار کردن البته.
فيزيوتراپي. اگه لازم باشه خودم به بابات مي گم.
نيست تو اين خونه کسي با ما پرابلمي داشته باشه. چون من ديگه تو تيم بابام نيستم.
بيشتر مي تونه اعتماد کنه يا به يه گرگ زخمي؟(مي رود)
زني.(مي رود. در را باز مي کند و شاهين در را هل ميدهد)
کنما.اونقدر عجيب و قريب بود که عمو باهاش نفرينمون کنه دودمانمون بره هوا؟فريده منم مي خوام مثل خودت مطمئن شم. نمي تونم به عمو اعتماد کنم.
صداي بلند)
خوام استراحت کنم .چي داري تو گوشش پچچ مي کني شاهين؟
گرگ زخميتونه.اوووووووووو |